Monday، May 19، 2008

می خواست بیاید
تا جوانی امان را
به تماشا بنشینیم .

نیامده رفت ...

تا جوان نشده پیر
و در دام یادش
تا ابد

اسیر

شوم .

Friday، May 09، 2008

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش کنيم
" حسین پناهی "

Saturday، March 01، 2008

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح و دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

در پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو

می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو
" قره العین "

Wednesday، October 31، 2007

به سر عشق رسوای او دارم و در هوای لبش بیقرارم
به دل مهر جوشان او جویم و در سرای غمش خاکسارم
زسر بگذرم گر برارم سری بین سرهای کویش
فدایی شوم گر بنوشم شبی جرعه ای ازسبویش
چو از در براند مرا با عتابش، زدیوار لطفش به زاری برایم
چو صد بار کوبم در گوش چشمش، نیفتم زپا گر جوابی نیابم
بیا ار نه آخر بلای جدایی به صحرا کشد این هوا خواه کویت
بیا و نشانم بده با سر انگشت مهرت طریق کرم در کمینگاه مویت
بکن رحمی و بگذر از اشتباهم، رها کن مرا از سیه چاه تاریک آهم
بیا ار نه آخر بسوزد دل من ، نماند بجا غیرحسرت زنامم
نماند بجا غیر حسرت زنامم. .............................

Thursday، October 12، 2006

گوسفندی سفيد
گرم صحبت با من شد
و از بیداد گرگها حکابتها کرد
،شب هنگام
.هم صحبت ام زينت بخش سفره ی من بود

Friday، September 08، 2006

مطربی نیست که اندوه دل و جان ببرد - برکشد نغمه ی داوودی و افغان ببرد
ساقی و ساغر و میخانه مهیاست ولی - باده ای نیست که اندیشه و ایمان ببرد
خبر غربت و تنهایی ما را ای وای - طایری نیست که تا موطن یاران ببرد
یوسفم چاه نشین گشته و دل خانه نشین - کیست تا ماتم از این کلبه ی احزان ببرد
کو طبیبی که کند چاره ی بیمار دلم - مرهمی رو کند و ناله از این خوان ببرد
نرگس مست توام مایه ی امید من است - مستی اش زنده کند هوش و دل جان ببرد

Sunday، September 29، 2002

گوی بيان 80 :
...
روشن تر از خاموشی، چراغی نديدم،
و سخنی، به از بی‌سخنی، نشنيدم،

ساکن سرای سکوت شدم،
و صدره‌ی صابری درپوشيدم،

مرغی گشتم؛
چشم او، از يگانگی،
پر او، از هميشگی،
در هوای بی‌چگونگی، می‌پريدم،
کاسه‌ای بياشاميدم که هرگز، تا ابد،
از تشنگی آن سيراب نشدم.

"
بايزيد بسطامی "

Thursday، September 19، 2002

گوی بيان 79 :
اينک از تمام عالم
تنپوشی را در طلبم
تا عاطفه عريانم را
از هول اينهمه زخم
در امان بدارد.

چنين خون چکان و برهنه
چگونه از رگبار رنج بگذرم؟

بگذار عشق را
حجابی در ميانه باشد
حتا اگر پيراهن ملامت
تا زخم
چنين دير ژرف
بر جان ننشيند

"فرشته ساری"

Sunday، September 15، 2002

گوی بيان 78 :
گوی بيان امروز اختصاص دارد به بخشی از سروده‌ی زيبا و خاطره انگيز گلچين گيلانی که فکر می‌کنم همه آن را شنيده‌ايد:

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می‌خورد بر بام خانه،
يادم آرد روز باران،
گردش يک روز ديرين،
خوب و شيرين، توی جنگل‌های گيلان،
کودکی ده ساله بودم،
شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک،
با دو پای کودکانه می‌دويدم همچو آهو،
می‌پريدم از سر جو، دور می‌گشتم زخانه
می‌شنيدم از پرنده،
از لب باد وزنده،
داستانهای نهانی،
رازهای زندگانی،
برق چون شمشیر بران، پاره می‌کرد ابرها را،
تندر ديوانه، غران،
مشت می‌زد ابرهارا،
جنگل از باد گريزان چرخها می‌زد چو دريا،
دانه‌های گرد باران،
پهن می‌گشتند هرجا،
سبزه در زير درختان،
رفته رفته گشت دريا، توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا.

بس گوارا بود باران،
به چه زيبا بود باران،
می‌شنيدم اندر اين گوهر فشانی،
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی،

بشنو از من کودک من،
پيش چشم مرد فردا،
زندگانی خواه تيره،
خواه روشن،
" هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا ."

" گلچين گيلانی "

Friday، September 13، 2002

گوی بيان 77 :

ستاره‌ها اشک‌های شبند!
ماه
بغض مانده در گلوگاهش!

"قدسی قاضی‌نور"

Monday، September 09، 2002

گوی بيان 76 :

در زير رگبار مسلسلها
سروی که خم می‌شد
صدها شقايق بر زمين می‌کاشت.

محمد رضا سهرابی نژاد"

Friday، September 06، 2002

گوی بيان 75 :

دردهای من
جامه نيستند
تا زتن درآورم
" چامه و چکامه " نيستند
تا به " رشته‌ی سخن " درآوررم
نعره نيستند
تا ز " نای جان " برآورم

دردهای من نگفتنی است
-
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمی که چين پوستينشان
مردمی که رنگ روی آستينشان
مردمی که نام‌هايشان
جلد کهنه شناسنامه‌هايشان
درد می‌کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
دردمی‌کند
-
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خويش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های توبه‌توی آن
جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این ميانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟

قیصر امین‌پور – بخشی از دردواره(1)، کتاب آیینه‌های ناگهان

Wednesday، September 04، 2002

گوی بيان 74 :

تنهايی
تنهايی
زنی است در انتهای شب

تنهايی
تندیس سرباز گمنام است
در ميدان خالی

تنهايی
صدايی بی‌صورت است
بر مغناطيس فضا

تنهايی خاطره‌ای گمشده
ميان غريبه‌هاست

تنهايی
قوچ غمگينی است
که ازنژادش
شاخ‌هايی بر دیوار مسافرخانه‌ها
باقی است.

" فرشته ساری "

Monday، September 02، 2002

گوی بيان 73 :

اتفاق

افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق زرد -
می‌افتد

افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد -
می‌افتد

اما
او سبز بود و گرم که
افتاد

" قيصر امين‌پور - تنفس صبح "

Sunday، September 01، 2002

گوی بيان 72 :

برنده :
متعهد می‌شود؛

بازنده :
وعده می‌دهد،


A winner:
makes commitments;


a loser:
makes promises.

" سيدني جي هريس " (برندگان و بازندگان - ترجمه :مينو پرنياني و پروين مصطفوي)

Saturday، August 31، 2002

گوی بيان 71 :

تن‌ پوش‌ها

تنپوشم را
از ديداری حرام شده در می‌آورم
و سؤال رخت آويز را می‌پوشانم.

چقدر فراق
چه اندازه تمنا
از جامه‌ی خشک من می‌چکد.

" فرشته ساری "

Friday، August 30، 2002

گوی بيان 70 :

کنار شب می‌ايستم
چشم بر شمد سورمه‌ای آسمان می‌اندازم
ستاره‌ها
با نخ نور گلدوزی شده‌اند
و من می‌شنوم زمزمه‌ی درختان را.
- «چه ملايمت خنکی!
من آبستن يک شکوفه‌ام
که همين تابستان گلابی می‌شود.»

« سلمان هراتی »

Monday، August 26، 2002

گوی بیان 69 :

گل یا پوچ

پشت سايه‌ها
دست‌های عشق
در هم گره می‌خورد

گل و هيچ
دست به دست می‌شود

مشت‌های بسته‌ی عشق
نشانه‌ای ندارد
و هيچ
بر بهت من
کف می‌گشايد.

گل برای دور عاشقی ديگر
که سهم تصادف او پوچ نيست
پشت سايه‌ها می‌رود.

" فرشته ساری "
گوی بیان 68 :

ماهی انديشيد در ژرفای آب
" می‌توان روزی رها زين قيد شد؟ "

تور ماهيگير از امواج خاست
ماهی از دريا رها شد، صيد شد!

" فخرالدين مزارعی "

Saturday، August 24، 2002

گوي بيان 67 :

پاييز

خالي است آشيان کلاغان
در لا به لاي شاخه لخت چنار پير.

بر آسمان دو لکه‌ي جوهر چکيده‌ است.

" فرخ تمیمی "

Wednesday، August 21، 2002

گوی بیان 66 :

تنها کفاف زمستان پرنده‌اي

مرواريد روزهای شوريده را
دانه دانه در راه مي‌ريختيم
وهرچه تهي تر
به تقدیر خويش مي‌رسيديم.

چو آهنگ بازگشت کرديم
نشاني از راه نشان کرده نيافتيم
پرنده‌اي رد ما را
به لانه برده بود
شور و جنون ما
تنها کفاف زمستان پرنده‌اي بود

براي سفري کوتاه
ما اشيا را انبوه مي‌کرديم
و تابستان
شاخسارانش را
و ما در انبوه اشيا و شاخه‌هاي تنيده
گم شديم.

" فرشته ساري "

Monday، August 19، 2002

گوی بیان 65 :

ریشه در اعماق اقیانوس دارد - شاید -
این گیسو پریشان کرده
بید وحشی باران !
یا، نه، دریایی است گویی، واj گونه، برفراز شهر،
شهر سوگواران،
****
هر زمانی که فرو می‌بارد از حد بیش
ریشه در من می‌دواند پرسشی پیگیر! با تشویش :
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
****
چشمها و چشمه‌ها خشک‌اند
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نامها در ننگ !
هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد.
آه، باران، ای امید جان بیماران !
بر پلیدیها – که عمری ست در گرداب آن غرقیم –
آیا، چیره خواهی شد؟

" فریدون مشیری "

Sunday، August 18، 2002

گوی بیان 64 :

هلهله

شعر بلندم را به یکباره سروده‌ام
واینک
از بامی بلند
تکه تکه بر می‌افشانم.
بر من خشم مگیر
اگر که تکه‌ی گنگی در سرای توافتد.
پاره‌هایش را گرد آور و
دیگر باره برافشان
می‌بینی آنگاه
چگونه چلچله‌ای گنگ
هلهله می‌کند.

" فرشته ساری "

Friday، August 16، 2002

گوی بیان 63 :

خبر این بود:
" پرواز باطل شد "
بالمان را بر دوشمان گذاشتیم

- اما
به آشیان باز نگشتیم

در جانمان پرواز طرحی تازه داشت.

" فرامرز سلیمانی - آوازهای ایرانی "
گوی بیان 62 :

در خون من
شورشی بر پاست
از آنگونه که در شراب
به وقت رسیدن
ودر کلام
به وقت عاشقانه‌ها

واژه‌ها می‌آشوبند مرا
از آن گونه که تن تو
آب را
وجادوی کلام
پیامبران را.

گاه سپید بافه‌های امید را
پرچمی می‌سازم و
می‌افرازم
در آواز پسر بندری
تا فراموش کند
کرجی کهنه پدر را
که در آبها به شکار نان رفت
و فرو شد
بسان خورشیدی در غروب دریا
و بر نیامد
در هیچ بامدادی.

واژه‌ها می‌آشوبند مرا
از آنگونه
که خدا
پیامبران را.

" فرشته ساری "

Thursday، August 15، 2002

گوي بيان 61 :

هيچ ميداني چرا ، چون موج ،
در گريز از خويشتن ، پيوسته مي كاهم؟
- زان كه بر اين پرده تاريك ،
اين خاموشي نزديك،
آنچه مي خواهم نمي بينم،
آنچه مي بينم، نمي خواهم.

" شفيعي كدكني "

Tuesday، August 13، 2002

گوي بيان 60 :
عزم آن دارم كه امشب نيم مست
پاي‌كوبان كوزه دردي به دست
سر به بازار قلندر درنهم
پس به يك ساعت ببازم هرچه هست
تا كي از تزوير باشم خودنماي
تا كي از پندار باشم خودپرست؟
پرده پندار مي بايد دريد
توبه زهاد مي بايد شكست
وقت آن آمد كه دستي برزنم
چند خواهم بودن آخر پاي بست
ساقيا در ده شرابي دلگشاي
هين كه دل برخاست، غم در سر نشست
تو بگردان دور، تا ما مردوار
دور گردون زير پاي آريم، پست
مشتري را خرقه از سر بركشيم
زهره را تا حشر گردانيم مست
پس چو عطار از جهت بيرون شويم
بي جهت در رقص آييم از الست

" عطار نيشابوري "
گوي بيان 59 :

گوي بيان امروز جمله‌ جالبي است از لوئي چهارده‌ام، پادشاه فرانسه:

هروقت پايه‌هاي تخت من مي‌لرزد، حس مي‌كنم آزادمردي قلم به دست گرفته‌است.

Wednesday، August 07، 2002

گوي بيان 58 :

مرگ قو

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه‌اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود درميان غزلها بميرد
گروهي برآنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
چو روزي زآغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد

تو درياي من بودي، آغوش واكن

كه مي‌خواهد اين قوي زيبا بميرد

" مهدي حميدي شيرازي "

Tuesday، August 06، 2002

گوي بيان 57 :

تنفر، جنازه‌اي است .
كداميك از شما مايل است قبري باشد؟!

" جبران خليل جبران "
گوي بيان 56 :

براي هر ستاره‌اي كه ناگهان
در آسمان
غروب مي‌كند
دلم هزار پاره‌است

دل هزار پاره را،
خيال آنكه آسمان
- هميشه و هنوز -
پر از ستاره‌است
چاره‌است.

" محمد زهري "

Sunday، August 04، 2002

گوی بیان 55 :

چه دانستم که این سودا مرا زین‌سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی‌ام در اندازد میان قلزم ÷رخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بکشافد
که هر تخته فرو ریزد زگردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌÷ایان شود بی آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
کشد در قعر، ناگاهان، به دست قهر، چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد ؟ که چون، غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

" مولانا ( جلال‌الدین محمد بلخی ) "

Saturday، August 03، 2002

گوي بيان 54 :

طرح

شب با گلوي خونين
خوانده‌است ديرگاه،
دريا، نشسته سرد

يك شاخه،
در سياهي جنگل،
به سوي نور

فرياد مي‌كشد.

" شاملو "

Friday، August 02، 2002

گوي بيان 53 :

برنده :
هر كاري كه از دستش بر بيايد انجام مي‌دهد،
و اگر سرانجام شكست خورد،
به معجزه اميد مي‌بندد؛

بازنده :
بدون آنكه كوچكترين تلاشي كند،
به انتظار معجزه مي‌نشيند.


A winner:
hopes for a miracle
after everything else has failed;


A loser:
hopes for a miracle
before anything has been tried.

" سيدني جي هريس " (برندگان و بازندگان - ترجمه :مينو پرنياني و پروين مصطفوي)

Wednesday، July 31، 2002

گوی بیان 52 :

با من،
دلت نگفت، لبت گفت
آن قصه ها که جان تو بنهفت!

لیک،
آن نهفته درد درون را
با تو!
لبم نگفت،
دلم گفت !

" پرویز خائفی "
گوي بيان 51 :

اي خوشا باده‌ي آن عشق كه آهسته كند مست
ورنه هر زودرسي در دل و جان دير نپايد
نازم آن شعله‌ي شوقي كه به تدريج بگيرد
سر زند از دل و سر بر فلك زهره بسايد

" نام شاعر ابيات فوق را نمي‌دانم - دوستاني كه مي‌دانند لطفا اطلاع دهند "

Tuesday، July 30، 2002

گوي بيان 50 :

در قطار

مي‌دود آسمان
مي‌دود ابر
مي‌دود دره و مي‌دود كوه
مي‌دود جنگل سبز انبوه
مي‌دود رود
مي‌دود نهر
مي‌دود دهكده، مي‌دود شهر
مي‌دود، مي‌دود دشت و صحرا
مي‌دود موج بي‌تاب دريا
مي‌دود خون گلرنگ رگها
مي‌دود فكر
مي‌دود عمر
مي‌دود، دود مي‌دود راه
مي‌دود موج و مهواره و ماه
مي‌دود زندگي خواه و ناخواه

من چرا گوشه اي مينشينم ؟

“ژاله اصفهاني “

Saturday، July 27، 2002

گوي بيان 49 :
گوي بيان امروز يكي از شعرهاي خودمه از دوستان مي‌خواهم كه نظرات ارزشمند خودشون رو از من دريغ نكنند:

كهكشان راز

يك بيابان برف و سرما،
جاده‌اي دلگير و تنها

انتهاي جاده‌ي تاريك،
روزني از نور:
.................“ كلبه‌اي زيبا “

اندرون كلبه‌ي زيبا :
عاشقي محو تماشاي خيال يار،
ميزند بر تار،

كام عاشق : با نواي بلبلي غمديده هم اواز

ساز عاشق : مست و حيران نواي آن دل بشكسته از آتشفشان ناز،

جان عاشق : شاد، چون استاره‌اي گمنام،
گمشده در كهكشان راز.

78/2/7

Friday، July 26، 2002

گوي بيان 48 :

روي درخت گردوي گس آن كلاغ پير
صد سال لانه كرد و هزاران هزار بار،
گردو از آن درخت بدزديد و خاك كرد.
هر بار روي خاك،
منقار خويش را ز كثافات پاك كرد.

يك بار هم نديد
آن بلبل جوان غزلخوان باغ را
يا ديد و حس نكرد
آن روح عاشقانه دور از كلاغ را.

" ژاله اصفهاني "

Tuesday، July 23، 2002

گوي بيان 47 :

از مرگ ...

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش، از ابتذال، شكننده تر بود.
هراس من_ بارى _ همه از مردن در سرزمينى است
كه مزد گوركن
از آزادى آدمى
افزونتر باشد

جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
باروئى پى افكندن .....

اگر مرگ را از اين همه ارزشى بيشتر باشد
.حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم

" شاملو "

Monday، July 22، 2002

گوي بيان 46 :

غلام مردم چشمم كه با سياه دلي
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم

به هر نظر بت ما جلوه مي‌كند ليكن
كس اين كرشمه نبيند كه من همي نگرم

" نام شاعر ابيات فوق را نمي‌دانم - دوستاني كه مي‌دانند لطفا اطلاع دهند "

Saturday، July 20، 2002

گوي بيان 45 :

كودكان
دنباله هم را گرفته‌اند
قطار شده‌اند:
سفري ” از ” كودكي

كاش اين قطار
برگشتي هم داشت :
” تا ” كودكي !

'' قدسي قاضي نور "

Friday، July 19، 2002

گوي بيان 44 :

من نمي‌دانم.
- و همين درد مرا سخت مي‌آزارد-
كه چرا انسان،
اين دانا،
اين پيغمبر،
در تكاپوهايش،
-چيزي از معجزه آن سو تر ـ !
ره نبرده‌است به اعجاز محبت،
چه دليلي دارد؟

چه دليلي دارد،
كه هنوز،
مهرباني را نشناخته ‌است؟
و نمي‌داند در يك لبخند،
چه شگفتي‌هائي پنهان است!

من برآنم كه در اين دنيا
خوب بودن به خدا، سهل‌ترين كار است.
و نمي‌دانم،
كه چرا انسان،
تا اين حد،
با خوبي بيگانه‌ست
وهمين درد مرا سخت مي‌آزارد.

" فريدون مشيري "

Thursday، July 18، 2002

گوي بيان 43 :
..........
واي باران ؛
باران ؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما ،
- چه كسي نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
مي پرد مرغ نگاهم تا دور،
واي ، باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست.

واي باران..........
............

" حميد مصدق "

Tuesday، July 16، 2002

گوي بيان 42 :

گيرم اين درخت تناور
در قله بلوغ
آبستن از نسيم گناهي است؛

اما

- اي ابر سوگوار سيه پوش ! -
اين شاخه شكوفه چه كرده‌است،
كاين سان كبود مانده و خاموش؟

گيرم خدا نخواست كه اين شاخ
بيند ز ابر و باد نوازش

اما
اين شاخه شكوفه كه افسرد
- از سردي بهار
با گونه كبود -

آيا چه كرده بود؟

“ شفيعي كدكني “

Sunday، July 14، 2002

گوي بيان 41 :

پير خرد يكنفس آسوده بود:
خلوت فرموده بود

كودك دل رفت و دو زانو نشست:
مست مست
گفت ترا فرصت تعليم هست؟
گفت هست

گفت كه اي خسته ترين رهنورد
سوخته و ساخته گرم وسرد
بر رخت از گردش ايام گرد
چيست برازنده بالاي مرد؟

گفت “ درد “

گفت چه بود اي همه دانندگي
راسترين راستي زندگي؟

پير كه اسرار خرد خوانده بود
سخت در انديشه فرو مانده بود
ناگه از شاخه‌اي افتاد برگ

گفت: “ مرگ “.

“ هاشم جاويد “

Saturday، July 13، 2002

گوي بيان 40 :

گنجشك‌ها پر زدند
سگ‌هاي بي‌صاحب كوچه گريختند

تنها كودك نمي‌ترسيد
زيرا كه خواب ماه و ستاره و عروسك را مي‌ديد
وقتي كه شهر ويران شد!
........
دوباره شهر
ساخته خواهد شد
پيچك روي ديوارهاي خوني را خواهد پوشاند
همه چيز همان خواهد شد
كه بود

اما !
ما همان نيستيم كه بوديم

با آنچه كه بر ما رفت.

"قدسي قاضي نور (كتاب پاي بستن چه سود، فراري دل بود)"

Friday، July 12، 2002

گوي بيان 39 :

يوسف مصري را دوستي از سفر رسيد . گفت از براي من چه ارمغان آوردي ؟
گفت : چيست كه تو را نيست و بدان محتاجي؟ الا جهت آنكه از تو خوبتر هيچ نيست،
آينه آورده‌ام تا هر لحظه روي خود را در وي مطالعه كني.

چيست كه حق‌تعالي را نيست و او را بدان احتياج است؟
پيش حق‌تعالي دل روشني مي‌بايد بردن تا در وي خود را ببيند.

" مولانا ( فيه ما فيه ) "

Tuesday، July 09، 2002

گوي بيان 38 :
............
زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست،
گر بيفروزيش
رقص شعله‌اش تا هر كران پيداست،

ورنه خاموش است،
خاموشي گناه ماست...

" سياوش كسرائي (از مجموعه بلند آرش كمانگير) "
گوي بيان 37 :

سحر به بوي نسيمت به مژده جان سپرم
اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم
چو بگذري قدمي بر دو چشم من بگذار
قياس كن كه منت از شمار خاك درم

" اديب نيشابوري "

Monday، July 08، 2002

گوي بيان 36 :

جنگل را
برق نگاه قناري عاشق
آتش زد!

گناه به گردن صاعقه افتاد.

"قدسي قاضي نور (كتاب پاي بستن چه سود، فراري دل بود)"

Sunday، July 07، 2002

گوي بيان 35 :

كـــــارون چو گـيسوان پريشـان دختري / بر شانه هاي لخت زمين تاب مي خورد
خورشيد رفته است و نفس هاي داغ شب / بر سينه هاي پر طپش آب مي خورد
دور از نــــگاه خيره من ســـاحل جنوب / افتاده مست عشق در آغوش نور ماه
شب با هزار چشم درخشان و پر ز خـون / سر ميكشد به بستر عشاق بيگناه
نيزار خفته خامش و يك مرغ ناشنــاس / هردم زعمق تيره آن ضجه مي‌كشد
مهتاب ميدود كه ببيند در آن ميـــــــان / مرغك ميان پنجه وحشت چه مي كشد
بر آبهاي ســـــاحل شط سايه هاي نخــل / مي لرزد از نسيم هوسباز نيمه شب
آواي گنـــــــــــگ همهمه قورباغه هـا / پيچيده در سكوت پر از راز نيمه شب
در جذبه اي كه حاصل زيبايي شب اســت / يــــاد گذشته بر دل من چنگ مي زند
حسرت چو دست ماهر صورتــگري زدرد / بر پرده هاي خاطره ام رنگ مي زند
بيچاره دل كه با همه اميد و اشتيــاق / بشكست و شد به دست جفا گور عشق من
سرمي نهم به زانو و مينالم آشـــكار/ اي شط پر خروش چه شد شور عشق من

رفتم كه گم شوم چويكي قطره اشك گرم / در لابه لاي دامن شبرنـــــــگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور سرد و تــار / فارغ شوم زكشمكش جنگ زندگي
روحي مشوشم كه شبي بي‌خبر زخويش / بر دامن سكوت بتلخي گريستم
نادم زكرده ها و پشيمان ز گفتـــــه ها / ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

" فروغ فرخ زاد "

Saturday، July 06، 2002

گوي بيان 34 :

برنده :
گوش مي‌دهد؛

بازنده :
فقط منتطر نوبت خود،
براي حرف‌زدن است.


A winner:
listens;

a loser:
just waits until
it's his turn to talk.

" سيدني جي هريس " (برندگان و بازندگان - ترجمه :مينو پرنياني و پروين مصطفوي)

Friday، July 05، 2002

گوي بيان 33 :

هجرت
وقتي كه پرستوها
از پاك‌ترين لانه‌ها دل بريدند
تو چرا از قلب من هجرت نكني؟!

تورا بي‌حركت نخواهم ساخت
كه چون پروانه‌اي خشك‌شده
هميشه بماني و تنها به من خيره شوي

نه قلب من لانه‌اي شيشه‌اي نيست

آري، رها باش
در رهايي تو و لبخند اشك‌آلود من

رازي است

كه تنها چشمان تو مي‌دانند.

" سيما عبداللهي (چاپ شده در روزنامه خبر - شهريور 76 ) "

Tuesday، July 02، 2002

گوي بيان 32 :

سكوتت چون قطره‌هاي مذاب
لحظه‌هاي مرا ذوب مي‌كند
حرفي بزن
مثل افتادن برگي
مثل عبور نفس باد
مثل پرواز شاپركي رنگين
در فضاي سرد اتاق

"قدسي قاضي نور (كتاب پاي بستن چه سود، فراري دل بود)"

Monday، July 01، 2002

گوي بيان 31 :

بسوده ترين كلام است
دوست داشتن .
رذل
آزار ناتوان را
دوست ميدارد
لئيم
پشيز را و
بزدل
قدرت و پيروزي را .
آن نابسوده را
كه بر زبان ماست
كجا آموخته ايم ؟

" شاملو "
گوي بيان 30 :

من از نهايت شب حرف مي‌زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي‌زنم

اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور
ويك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم.

" فروغ فرخ زاد "

Saturday، June 29، 2002

گوي بيان 29 :

خنك آن قماربازي كه بباخت هرچه بودش
نه بماند هيچش الا هوس قمار ديگر

" مولوي "

Friday، June 28، 2002

گوي بيان 28 :

گلها چو به باغ جلوه را ساز كنند
در غنچه نخست هفته‌اي ناز كنند
چون ديده به ديدار جهان باز كنند
از شرم رخت ريختن آغاز كنند

" انوري "

Wednesday، June 26، 2002

گوي بيان 27 :

ملال

در كنار جوي
من نشسته
آب در رفتار.
در تمام هفته،
خسته،
انتطار جمعه را دارم
درتمام جمعه
باز
از فرط تنهايي
انتطار شنبه است و كار...
من نشسته
آب در رفتار.

“شفيعي كدكني“

Tuesday، June 25، 2002

گوي بيان 26 :

جاي مردان سياست بنشانيد درخت تا هوا تازه شود
به خدا ايمان آريد
به خدايي كه به ما بيلچه داد
تا بكاريم نهال آلو
صندلي داد كه رويش بنشينيم و به آواز قمر گوش دهيم
به خدايي كه سماور را از عدم تا لب ايوان آورد
وبه پيچك فرمود:
" نرده را زيبا كن "

" اين شعر به سهراب سپهري منسوب است، از دوستاني كه از صحت و سقم اين انتساب آگاهي دارند خواهشمندم به اطلاع من برسانند"

Monday، June 24، 2002

گوي بيان 25 :

در شبان غم تنهايي خويش،
عابد چشم سخنگوي توام.
من در اين تاريكي،
من در اين تيره‌ شب جانفرسا،
زائرظلمت گيسوي توام.
.....
شكن گيسوي تو،
موج درياي خيال.
كاش با زورق انديشه شبي،
از شط گيسوي مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي‌كردم.
كاش بر اين شط مواج سياه،
همه عمر سفرمي‌كردم.

" حميد مصدق "

Sunday، June 23، 2002

گوي بيان 24 :

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاك
وتو رفتي و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام،
آرام،
خش خش گام تو تكرار كنان،
مي‌دهد آزارم

و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
-خانه كوچك ما
سيب نداشت.

" حميد مصدق "

Saturday، June 22، 2002

گوي بيان 23 :

سيه چشمي به كار عشق استاد
به من در س محبت ياد مي‌داد!
مرا از ياد برد آخر، ولي من
بجز او عالمي را بردم از ياد!

" فريدون مشيري "

Friday، June 21، 2002

گوي بيان 22 :

قاصدكي، روي سنگ فرش خيابان
در انتظار يك دست، يك فوت
اين همه رهگذر !
كسي پيامي ندارد براي كسي ؟!
قصه اين همه تنهايي را
قاصدك به كجا خواهد برد؟

"قدسي قاضي نور (كتاب پاي بستن چه سود، فراري دل بود)"

Thursday، June 20، 2002

گوي بيان 21 :

دزد بر روي حصير
براي ما يادداشتي
به جاگذاشت، در آن آمده بود :
خدا لعنت كند امير را
براي ما چيزي نگذاشت
كه به سرقت ببريم،
......... جز خرناس.

" احمد مطر - شاعر عرب "

Wednesday، June 19، 2002

گوي بيان 20 :

ارزش انسان در چيزي كه به دست مي‌آورد نيست،
بل ارزش انسان در چيزي است كه مشتاق به دست آوردن آنست.

" جبران خليل جبران " ( حمام روح - ترجمه حسن حسيني )

Sunday، June 16، 2002

گوي بيان 19 :

برنده :
هنگامي كه مي‌بيند راهي كه در پيش گرفته است،
با مسير زندگاني او سازگار نيست،
هراسي از ترك كردن آن، ندارد.


بازنده :
"نيمه راهي " را در پيش گرفته و به آن، ادامه مي‌دهد،
و اهميتي نمي‌دهد كه به كجا منتهي مي‌شود.


A winner:
isn't afraid to leave the road
when he doesn't agree
with the direction it's taking;



a loser:
follows "the middle of the road"
no matter where the road is going.



" سيدني جي هريس " (برندگان و بازندگان - ترجمه :مينو پرنياني و پروين مصطفوي)

Saturday، June 15، 2002

گوي بيان 18 :

افق روشن
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
ومهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.

*
روزي كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري است.

روزي كه ديگر درهاي خانه‌اشان را نمي‌بندند
قفل
افسانه‌ئيست
وقلب براي زندگي بس‌ است.

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي .
روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي‌است
تامن به خاطر آخرين شعر رنج جستجوي قافيه نبرم.

روزي كه هر لب ترانه‌ئيست
تا كمترين سرود، بوسه باشد.

روزي كه تو بيايي، براي هميشه بيايي
ومهرباني و زيبايي يكسان شود.

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...

*
ومن آن روز را انتظار مي‌كشم
حتي روزي
كه ديگر
نباشم.
" شاملو "

Friday، June 14، 2002

گوي بيان 17 :

وا فريادا زعشق وافريادا !
كارم به يكي طرفه نگار افتادا
گر داد من شكسته دادا، دادا
ورنه من و عشق هرچه بادا، بادا

" ابوسعيد ابوالخير "

Thursday، June 13، 2002

گوي بيان 16 :

لحظه ديدار تزديك است
باز من دبوانه‌ام مستم
باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي نخراشي به غفلت گونه‌ام را تيغ !
هاي نپريشي صفاي زلفكم را باد !
و آبرويم را نريزي، دل
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است.

“ اخوان ثالث “

Monday، June 10، 2002

گوي بيان 15 :

خداوندا ! من دشمني ندارم، ولي اگر امر بر اين است كه ناگزير دشمني داشته باشم،
بارالها نيروي دشمنم را برابر نيروي من قرار ده، تا پيروزي تنها و تنها از آن حق باشد.
" جبران خليل جبران ( حمام روح - ترجمه حسن حسيني ) "

Saturday، June 08، 2002

گوي بيان 14 :

امروز موش فاضلابي را ديدم
كه در باب پاكيزگي سخنراني مي‌كرد
و كثافتها را به كيفر هشدار مي‌داد
و پيرامونش
..... مگس‌ها كف مي‌زدند!!

" احمد مطر - شاعر عرب "
گوي بيان 13 :

برنده :
تا دم مرگ
بيش‌تر از آنچه كه مي‌گيرد مي‌دهد؛

بازنده :
تا پاي جان از اين توهم دست بر نمي‌دارد كه ،
"پيروزي " يعني بيش از آنچه كه مي‌دهي بستاني.

A winner:
in the end,
gives more than he takes ;

a loser:
dies clinging to the illusion
that "winning" means taking
more than you give.

" سيدني جي هريس " (برندگان و بازندگان - ترجمه :مينو پرنياني و پروين مصطفوي)

Thursday، June 06، 2002

گوي بيان 12 :

برنده :
هر امتيازي را كه بتواند بدهد، مي‌دهد،
جز اينكه اصول بنيادي خود را فدا كند؛

بازنده:
به خاطر هراس از دادن امتياز
به لجاجت خود ادامه مي‌دهد،
و اين در حالي است كه اصول بنياديش رفته رفته از بين مي‌رود.

: A winner
,makes every concession he can
;short of sacrificing his basic principles

: A loser
is so afraid of making concessions
that he hangs on to pride
while his principles
.go down the drain

"سيدني جي هريس " (برندگان و بازندگان - ترجمه :مينو پرنياني و پروين مصطفوي)

Sunday، June 02، 2002

گوي بيان 11 :

حسرت نبرم به خواب آن مرداب،
كه آرام درون دشت شب خفته است
دريايم و نيست باكم از طوفان
دريا همه عمر خوابش آشفته است.
“شفيعي كدكني“
گوي بيان 10 :

سفرنامه باران
آخرين برگ سفرنامه باران،
اين است،
كه زمين چركين است.
“شفيعي كدكني“

Saturday، June 01، 2002

گوي بيان 9 :

ريشه، گلي است بي‌اعتنا به شهرت و آوازه.
“جبران خليل جبران(حمام روح - ترجمه حسن حسيني )“
گوي بيان 8 :

مادري بود و دختر و پسري / پسرك از مي محبت مست
دختر از غصه پدرمسلول / پدرش تازه رفته بود از دست
يكشب آهسته، با كنايه طبيب / گفت با مادر، اين نخواهد رست
ماه ديگر كه از سموم خزان / برگها را بود به خاك نشست
پسر، اين حال را مگر دريافت / بنگر اينجا چه مايه رقت هست
صبح فردا دو دست كوچك طقل / برگها را به شاخه‌ها مي‌بست
“شهريار“
گوي بيان 7 :

شبي ياد دارم كه چشمم نخفت / شنيدم كه پروانه با شمع گفت
كه من عاشقم گر بسوزم رواست / تو را گريه و سوز و زاري چراست
بگفت اي هوادار مسكين من / برفت انگبين يار شيرين من
چو شيريني از من بدر مي‌رود / چو فرهادم آتش به سر مي‌رود
كه اي مدعي عشق كار تو نيست / كه ني صبر داري نه ياراي زيست
ترا آتش عشق اگر پر بسوخت / مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت
“سعدي“
گوي بيان 6 :

گر بدينسان زيست بايد پست،
من چه بي‌شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست.
گر بدينسان مرد بايد پاك،
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه
يادگار جاوداني برتر از اين بي بقاي خاك.

“احمد شاملو“
گوي بيان 5 :

بازار ريا سكه است ،
مطاعم صداقت است ،
اعلان مفلسي !

قدسي قاضي نور (كتاب پاي بستن چه سود، فراري دل بود)
گوي بيان 4 :

پرسش
هرگز در پاسخ، عاجزانه در نمانده‌ام مگر در برابر كسي كه از من پرسيد:
“ توكيستي ؟“
جبران خليل جبران ( حمام روح - ترجمه حسن حسيني )
گوي بيان 3:

مردي جوياي فرزانگي تصميم گرفت به كوهها برود زيرا به او گفته بودند كه هر دو سال يك بار خداوند آنجا ظاهر مي‌شود.
طي اولين سال در آنجا از هرآنچه كه زمين به او داد تغديه كرد. عاقبت ديگر چيزي براي خوردن پيدا نكرد و مجبور شد به شهر بازگردد.
او گله كنان گفت : “خدا عادل نيست ! نمي‌دانست يك سال تمام منتظر شنيدن صداي او بودم؟ من ازشدت گرسنگي مجبور شدم به شهر بازگردم.“
درهمان لحظه فرشته‌اي ظاهر شد:“خداوند خيلي دوست داشت كه با تو صحبت كند. يكسال تمام روزي تو را داد و اميدوار بود كه بعد از تمام شدن آن خودت دست به كار مهياساختن رزق خود شوي . اما چه چيز كاشتي ؟اگر يك انسان نتواند در جايي كه زندگي مي‌كند ميوه‌اي پرورش دهد، هنوز آماده گفتگو با خداوند نيست.“

پائولو كوئيلو (مكتوب - ترجمه كامبيز شمس)

Friday، May 31، 2002

گوي بيان 2 :

گفت : پيلي را آوردند بر سر چشمه اي كه آب خورد. خود را در آب مي‌ديد و مي رميد.او مي پنداشت كه از ديگري مي‌رمد. نمي‌دانست كه از خود مي‌رمد.
همه اخلاق بد - از ظلم و كين و حسد و حرص و بيرحمي و كبر - چون در تست، نمي‌رنجي،
چون آن را در ديگري مي‌بيني، مي‌رمي و مي‌رنجي.
“ مولانا (فيه ما فيه) “
[5/28/2002 7:22:03 AM | h. shajar]
سلام دوستان
چندسالي است هر گاه به سخنان و ابياتي دلنشين كه تلنگري بر انديشه و احساسم ميزنند برميخورم آنها را در دفتري يادداشت ميكنم.
بر آن شدم كه به ياري خداوند هر روز (البته بجز پنجشنبه ها و روزهاي تعطيل) گلي از اين مجموعه گلچين شده را به دوستان عزيزم تقديم كنم اميدوارم ازآن لذت برده و مورد پسند قرار گيرد.
مانده بودم كه مجموعه را چه بنامم تفالي بر ديوان حافظ زدم غزل زير هويدا شد:
راهي بزن كه آهي برساز آن توان زد/ شعري بخوان كه با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن/ گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد
..............................……….................
........................................................
عشق و شباب و رندي مجموعه مراد است/ چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
بر اين اساس تصميم گرفتم نام مجموعه را گوي بيان بگذارم.
(قابل ذكر است كه اين مجموعه قبلا با همين نام و توسط اينجانب در شبكه داخلي آپادانا منتشر شده است)
به عنوان حسن شروع گوي بيان 1 را به چهل پند از شهيد راه حقيقت- علي (ع)- اختصاص داده ام.
(از دوستان عزيز خواهش مي كنم نظرات پيشنهادات و انتقادات خود را برايم بفرستند .)
و اما گوي بيان 1 (چهل پند از حضرت علي (ع) ):
راستي در گفتار /خدمت به خلق/تقدم در سلام/ ادب در كلام/ تعطيل در انتقام/نوازش بر ايتام پايداري در حوادث/ اجتناب از غيبت/ شفقت با مردم / وفا برعهد/ خوشرويي با همسر/ ملايمت با جهال/ تفكر در امور/ پرهيز از خشم/ دادرسي در قضا/ تامل در جواب/ اصرار در طاعت/ نظافت در پوشش / جوانمردي بامغلوب / مخالفت با نفس / سعي در اخلاص / كناره جويي از بخل/ نظافت با نفس / اكرام به مهمان / مصاحبت با نيكان / اندازه در معاش / دلجويي از غريبان / شكر بر نعمت / قصور در شهوت / عفو با قدرت / دوري از كبر / عيادت بيمار / استقامت در كار / ايثار بر مساكين.